ميرزا خانلرخان
98
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
و قلاب همه طلا و خيلى ممتاز بود كه دوازده تومان خريده بودم . گفتم : حالا كجا بودى ؟ گفت : دكان دلاكى رفته بودم . غريب اين است كه مىگويد ساعت را از ساعتساز با زنجير گرفته در بغلم گذاشتم و هيچ بيرون نياوردم تا حالا و معذلك زنجير پيدا نيست . خلاصه شب را به منزل آمده ، از اهل خراسان دو سه نفر آمدند تا آخر شب بودند . شام خورده خوابيدم . روز يكشنبهء سيزدهم . صبح برخاستم ، حمام رفتم . به منزل آمدم . باز شاهزادهء گوهر خانم آمد . مدتى نشست ، چاى خورد . از من پول خرجى و قيمت يك قالى ميان فرش خواهش كرد گفتم : انشاء اللّه پولى برسد مىدهم ، رفت . من هم سوار شده به درب خانه رفتم ، خدمت نواب و الا رسيدم . از منزلم سئوال كردند . گفتم : در خيابان سفلى . فرمودند اسم صاحت خانهات چيست . گفتم : آقا عبد الوهاب . فرمودند سابقا هم خراسان بوديد ؟ گفتم : بلى ! زمان حكومت فرمانفرما و وزير نظام . شرحى از آن ايام صحبت شد . مستشار الملك آمد ، از حركت من سئوال كردند . گفتم : كارى ندارم مگر اينكه كار حاجى محمد كاظم خان را تمام كنيد با من بيايد ؟ گفتند : او هم كارى ندارد . او را احضار كردند كه بيايد مطالبش را بگويد ، جواب بشنود ، با من روانه شود . عرض كردم : ديروز فرستادم مال بنه كرايه كنند . مىگويند : از اينجا به قائن هيچقافله و مكارى عبور و مرور ندارد . فرمودند : مگر مىترسى ؟ عرض كردم : خير ! مال بنه مىخواهم . فرمودند ، ده سوار همراه مىكنم . زيادتر هم اگر بخواهى مىفرستم . عرض كردم : سوار كه بنهء مرا نمىتواند حمل كند . جعفر قلى ميرزا پسر حاجى محمد ولى ميرزا هم حاضر بود . گفت : بلى : ! از اينجا به قائن مال پيدا نمىشود ، مگر گاهى شتردار قائنى مىآيد . بعد نواب و الا از جعفر قلى ميرزا وقايع ايام ياغىگرى سالار را جويا شدند ، و او مشغول شد به گفتن . از ظهر تا سه ساعت به غروب مانده صحبت طول كشيد . سه به غروب مانده نواب و الا به قورخانه تشريف بردند . من و مستشار الملك